خب...شاید خدا اینجور میخواست
گذشت عمر و دلم در هوای اوست هنوز
دو چشم منتظرم، گرم جستجوست هنوز
اگرچه گلشن عشقــم گرفته رنگ خزان
دلم چو غنچه نگنجد درون پوست هنوز
اگرچه خاطرم افسرد و چهره ام پــژمرد
درون سینه دلم گرم های و هوست هنوز
کشید عشق به رسوائیم، نمی دانست
که دیده در صددجمع آبروست هنوز
هــزار بار به چاهـم فکنــده ای، ای دل
نشد که فرق دهی دشمنم ز دوست هنوز
تـو ای کــه تشنه بــه خــون دل منــی، بــاز آ
که یک دو جرعۀ دیگر در این سبوست هنوز
اگرچه لب ز سخن بسته ام به لطف نگاه
بیــا بیــا کـه مرا با تــو گفتگوست هنوز
بیژن ترقی
با دلم با دل تو
پای بر سینه ی این راه زدیم
پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم
گویی اما ته این راه دراز
دزد شبگیر جنون منتظر است
من و عشق و تو و این راه دراز
همه روز و همه شب
در پی یافتن سایه درختی، آبی
در سکوت غم تنهایی خویش
بین هر ثانیه را
لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم
در غم عشق تو مردم اما
این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز
از قدمهای بلند من و توست
دل من با دل تو
...دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم
می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون
و نهال دلمان
که به هم کاشته بودیم از عشق
همه عشق و همه عشق
دور از غارت باد سحری
با دو چشم ترمان جان گیرد
آری آری دل من با دل تو
...می رسم من به تو یک روز اما
گفتنش دشوار است
که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی
من به دیوار سرای دل و ذهن
نقشی از حرف بزرگی دارم
:"
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن هنر گام زمان است
" *بختم مدد نکرد چو با کـاروان روم
می سوزم آنقدر که با کاروان روم
بخت سبک عنانم اگــر همرهی کند
چون گرد ره به بدرقۀ کاروان روم
سر می کشم چو شعله که برخیزم ای دریغ
کو پای قدرتی کــه پی همــرهــان روم
چون تشنه ای به نیمه ره عمر مانـــده ام
زین شوره زار، با لب سوزان چه سان روم
امکان بی وفایی از این بیش چون نبود
بر جان زدم شرار، که تا لامکان روم
صحرا سکوت مرگ گرفته است و من خموش
شمع مــزار خویش شــدم کــز جهــان روم
خاکسترم به جای نمانَد به یادگار
با گردباد حادثه تــا آسمان روم
من پس از عزت و حرمت شدم ار خار کسی
کــار دل بــود کـه بـا دل نفتــد کـار کســی
دین و دنیا و دل و جان همه دادم چه کنم
وای بر حال کسی کوست گرفتار کسی
نا امید است ز درمان دو بیمار طبیب
چشم بیمــار کسی و دل بیمــار کسی
آخر کــار فروشند به هیچش، ایــن است
سود آنکس که به جان است خریدار کسی
هاتف این پند ز من بشنو و تا بتوانی
بکش آزار کسان و مکن آزار کســی
نفسی نیست ولــی مانده هنـوزم آهی
کو کسی تا دَرِ این خانه بکوبد گاهی
اثـر بوسه گـرم تو بـر این چهــره زرد
همچو برقیست که بوسد به تغافل گاهی
همچو طوفان مگذر،یک نفس آرام بگیر
ای کــه از دردِ دلِ دربــه درم آگــاهــی
تا که با عشوه به یک سو زدی آن زلف سیاه
شد عیــان در دل شب از پسِ ابــری مـاهــی
نقش بگذشتــه من گــر کـه بـه تصویر آیــد
چون غباریست که سرگشته رود بر راهی
پــای سنگین به ســراپــرده جـانــم بگــذار
زانکه چون عمر سبک سِیرِ«صفا»دلخواهی
نواب صفا
بسوز بر تـن خاکی ز داغ یـار چراغ
بدست خویش ببر بر سر مزار چراغ
مده ز کف دل روشن به پشت گرمی مهر
بــرای تیــرگی شــب نگاهــدار چــراغ
بخلق و چرب زبانی سخن دریغ مکــن
که ماند از تو به یکسو بیادگار چراغ
دلیل تیره دلان شو کــه دستگیری غیـر
چنان بود که گذاری به رهگذار چراغ
فزون ز قسمت خود از جهان مخواه ز کس
مــدار بیهــده در پیش چشــم تــار چــراغ
ز تیــرگی نتواند به پیش پــا دیدن
اگر دهند بدست گدا هزار چـراغ
حذر ز آه پریشان دلان نما قصاب
منه به رهگذر باد زینهار چراغ
قصاب کاشانی
ناچــار هر کـه صاحب روی نکــو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی بر او بود
ای گل تـو نیز خاطـر بلبل نگــاه دار
کانجا که رنگ و بوی بود گفتگو بود
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
بعد از هزار سال که خاکش سبــو بود
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
نه چـون تو پاکدامن و پاکیزه خــو بود
ای گــوی حسن برده به چوگــان روزگــار
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
مویی چنین دریغ نباشد گــره زدن؟
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
پنــدارم آن کــه با تــو ندارد تعلقــی
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
گم کرده دل هر آینه در جستجــو بود
بر می نیاید از دل تنگــم نفس تمــام
چون نالۀ کسی که به چاهی فرو بود
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود
سعدی
من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم
هر ستم را کرمی بینم و دلشاد شوم
تا توانی بخرابی من، ای عشق بکوش
من نه آنـم که ازین پس دگر آبـاد شوم
از عتابی که بیادش دهدم خوشتر چیست
ستـم آنست کـه یکبــاره من از یـاد شوم
اگــرش جانب گلــزار گــذاری بفتد
سر کنم نغمه و تا خانۀ صیاد شوم
آبـروی دو جهان جویـم و از آتش عشق
خاک سازم تن و در راه تو بر باد شوم
نشاط اصفهانی
غم سی روزه بیک جرعه ز دل برگیریم
دور ماه فلک امروز بپایان آمد
وقت آنست که دور قدح از سر گیریم
******************
![]()
دوستان و بازدیدکنندگان گرامی سال نو مبارک![]()
![]()
جفا و جـور تـو عمـری بدیـن امیـد کشیدم
که بینم از تو وفایی، گذشت عمر و ندیدم
سزای آنکه تو را برگزیدم از همه عالم
ملامت همــه عالـم ببین چگونه شنیــدم
اگــرچـه سست بــود عهــد نیکوان امـا
به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم
دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم
ز من بریدی و مهر از تو بیوفا نبریدم
زدی بــه تیغ جفایم فغــان کـه نیست گناهـی
جز اینکه بار جفایت به دوش خویش کشیدم
تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشم
از آن زمان که شراب محبت تو چشیدم
کنون ز ریزش ابرعطاش رشحه چه حاصل
چنین کـه برق غمش سوخت کشتزار امیــدم
رشحه (دختر هاتف اصفهانی
| Design By : nightSelect.com |

